روز را دوست دارم،
در لحظه صبحگاه كه سايهام هويدا ميشود
و هرچه خورشيد نزديكتر، پرفروغتر، ديدنيتر و گرمتر
كمكم در من گم ميشود و با من يكي
در اوج بودن، نور به تنهايي حكمفرماست
و هر چه خورشيد دورتر، كمفروغتر و سردتر
او دوباره جان ميگيرد و پيش ميرود تا خود سياهي
و با شب در آميخته گويا كه او را ميدزدد و با خود ميبرد
و من در انتظار روز
تا دوباره ظهور، يكي گشتن و ناپيدا شدنش را مرور كنم
در تلنگر آن روز كه ديگر ظهوري و گمشدهاي نخواهم داشت
حديث بندگي به قلم من
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:36 توسط AMIN|
با دنیام یه دنیا فاصله دارم ......ما را در سایت با دنیام یه دنیا فاصله دارم ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10